نوبت دهی

مردی در یك ریه آهنین

دكتر مهرداد منصوری

3122

==============================

زندگی پل الكساندر چیزی است كه خیلی ها اصلا نمیتوانند تصور كنند. آقای الكساندر مردی 67 ساله است كه در زمان بچگی و در سال 1940 به بدترین نوع بیماری پولیومیلیت یا فلج اطفال مبتلا شده است. در سن شش سالگی ریه هایش از كار افتاد و برای بقیه عمر او را درون یك ریه آهنین قرار دادند.

در این 61 سال او درون این ریه زندگی میكند و بجز سر و گردنش نمیتواند جای دیگری از بدنش را حركت دهد. دست و پای او از گردن به پایین كاملا فلج هستند. حتی عضلات قفسه سینه او هم فلج است و نمیتواند تنفس كند. با این حال او یك حقوقدان است.

تخمین زده میشود كه هفت نفر در ایالات مانند او در ریه آهنی زندگی میكنند. این افراد به علت اینكه نمیتوانند بصورت ارادی تنفس كنند درون یك جعبه فلزی قرار داده میشوند به طوری كه فقط سر و گردن آنها بیرون از آن است. با تغییر فشار هوای درون این جعبه هوا به درون ریه فرد فرستاده میشود. وقتی فشار هوای درون جعبه منفی میشود هوا به درون ریه های فرد رفته و با بالا رفتن فشار درون جهبه هوا از ریه خارج میشود. به این جعبه ریه آهنی میگویند. آلكساندر میگوید جعبه ای كه در آن زندگی میكند همان است كه شصت سال قبل درون آن بوده است.

امسال شصتمین سالگرد كشف و استفاده از واكسن پولیومیلیت یا فلج اطفال است. واكسنی كه به توسط دكتر سالك كشف شد و زندگی بشریت را تغییر داد.

سال 1954 سال رهایی از این بیماری بود ولی پل الكساندر دو سال زودتر یعنی در سال 1952 به پولیومیلیت مبتلا شد. او میگوید:

یادم میاید هوا واقعا گرم و بارانی بود. هوای دالاس معمولا در ماه اوت اینطور نبود. من و برادرم بیرون از خانه بازی میكردیم و زیر باران میدویدیم. مادرمان موقع شام ما را صدا زد تا به درون خانه برویم و یادم میاید به من نگاه كرد و داد زد: خدای من تو خیس و داغی. لباس هایم را درآورد و من را روی تخت انداخت و سراغ دكتر فرستاد.

او فورا فهمید من به پولیو مبتلا شده ام. نمیدانم چطور فهمید ولی فهمید. یادم میاید داغ بودم و چند روز بعد از آن من در تخت بودم و تكان نمیخوردم. همین كتاب رنگ آمیزی را داشتم و فكر میكردم كه باید همه شكل های آن را رنگ كنم. انگار میدانستم كه این آخرین بار است.

شش روز بعد پل دیگر نمیتوانست حركت كند و نفس كشیدن برای او سخت شد. او میگوید: یادم میاید درد شدیدی در پاهایم داشتم و به سختی نفس میكشیدم. در بیمارستان من را كنار تعداد زیادی از بچه های دیگر مثل خودم خواباندند، بچه هایی كه همه شان مردند. اگر دكتر میلتون دیویس نبود من هم میمردم. او متخصص قلب كودكان بود من را معاینه كرد و فورا نای من را شكاف داد تا بتوانم نفس بكشم و تنها چیزی كه بعد از آن یادم میاید اینست كه داخل یك محفظه آهنی بودم.

پل چند هفته بعد به هوش آمد. او میگوید:

درد هنوز وجود داشت ولی كمتر شده بود و درون محفظه آهنی بخار داغی به درون ریه من فرستادم میشد تا خلط مرا رقیق كند تا بهتر نفس بكشم. اوایل نمیتوانستم در آن همه بخار جایی را ببینم. حتی نمیتوانستم حرف بزنم. ولی اراده ای را در خود دیدم، به قدرت همان آهنی كه قفس من شده بود، تا زنده بمانم. به خود گفتنم باید بجنگم. باید زنده بمانم.

3122 2

 مارتا آن لیلارد در 5 سالگی و شصت سال بعد در ریه آهنی

هجده ماه بعد او را به خانه آوردند. پدر و مادرش شیفتی در كنار او بودند، به او غذا میدادند و كمكش میكردند كه كارهای مدرسه اش را انجام دهد. و تشویقش میكردند كه یاد بگیرد. او اول مدرسه بود. او میگوید.

مادرم آنقدر رفت و آمد تا آموزش و پرورش منطقه را متقاعد كرد من در خانه درس بخوانم. كاری كه در دهه 50 خیلی نادر بود. و پدرم یك تی برایم درست كرد كه آنرا در دهان میگداشتم و به نوك آن یك مداد وصل بود و با آن و با حركت دادن گردنم میتوانستم بنویسم.

پل با كمك پدر و مادر و با اراده مصمم خودش، توانست از دبیرستان فازغ التحصیل شود. نفر اول

او میخندد و میگوید. من نفر اول شدم ولی معلم زیست شناسی به من نمره بی داد چون نتوانسته بودم به آزمایشگاه بروم.

تحصیل در دانشگاه دالاس و تگزاس او را به یك حقوقدان تبدیل كرد. او شركت خودش را تاسیس كرد و اكنون در زمینه حقوق خانواده و حقوق مالی مشاوره میدهد. او میگوید.

گاهی اوقات با كمك میتوانم برای فقط چند ساعت از محفظه آهنی بیرون بیایم و كارهای خیلی مهمم را انجام بدهم ولی در تمام این مدت باید برای هر بار دم و بازدم فكر كنم. فكر كنم نفس بكشم و فكر كنم بازدم كنم واگر از یادم برود …

این داستان بسیار تكان دهنده ای است. نه تنها به خاطر تلاش پل در آن دوران سخت بلكه اینكه بچه ها در آن زمان چه غذابی میكشیدند از دست این بیماری لعنتی. فلج اطفال

پل میگوید: این دستگاهی كه من در آن زندگی میكنم همان است كه شصت سال پیش داشتم. الان دیگر هیچ شركتی آن را نگهداری و تعمیر نمیكند. من تعداد زیادی قطعات یدكی از دستگاه های دیگر مثل این كه دیگر كار نمیكنند دارم تا اگر دستگاهم خراب شد از آن استفاده كنم. از اینها هم زیاد دارم چون فقط هفت نفر مثل من زنده مانده اند. عرضه بیشتر از تقاضا است.

او چگونه این دوران سخت را گذراند و همچنان شوخ طبع است در حالیكه شصت سال میگذرد كه از گردن به پایین فلج است.

پل الكساندر میگوید: با عشق شروع شد. پدر و مادرم من را با عشق بزرگ كردند. آنها به من یاد دادند تا هرگز دست از تلاش نكشم. آنها همیشه با من هستند.


این مقاله چقدر مفید بود ؟

امتیاز دهی

لطفا در زیر امتیاز بدهید

0/5 ( 0 نظر )